
می نویسم با نور
در هوایی از مهر
کاغذی از پر گلهای سپید
نه به یک بار و به ده بار،
که هزاران، شاید
می نهم در سبدی
از گل نیلوفر و احساس دلم
می سپارم
به دل قاصدکی تا برساند به دلت تا بدانی
دل من
غرق تمنای نگاه تو هنوز
می نویسد شب و روز:
« خوب نازنین من
از همیشه تا هنوز
دوستت می دارم!...»
دوستت دارم به پاکی و معصومیت بی پایان چشمانت
دوستت دارم به تمام وسعت آسمان پروانه های قلبت
دوستت دارم و می پرستم آن چیزی را که می پرستی
دوستت دارم به خاطر کسانی که دوستت دارند
دوستت دارم نه به خاطر خودم بلکه فقط برای خودت
دوستت دارم با تمام خنده ها و گریه هایت
دوستت دارم تا دوستم بداری
دوستت دارم به اندازه داستان بی پایان لیلی و مجنون های دنیا
دوستت دارم به حرمت قلب پاکت
خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل یه شب آروم ندارم
وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق اسیر روزگارم
روزا چشمای نازش میشینه تو کتابام
شبا وقتی میخوابم میبینمش تو خوابام
براش نامه نوشتم قشنگ و عاشقونه
نوشتم با دو چشماش منو کرده دیوونه
خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل یه شب آروم ندارم
وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق اسیر روزگارم
روی پله های سنگی میشینم با تو بیدار
چشام رو تور ابرا سرم رو سنگ دیوار
براش آواز میخونه لبای سر و بستم
میاد خورشید بازم من هنوز اینجا نشستم
خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل یه شب آروم ندارم
وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق اسیر روزگارم
پیدا نکند راه به قلبت تردید
دراینکه منم همان که با عشق رسید
آتشکده ی محبتم پیشکشت
ناقوس کلیسای وجودت جاوید
بگذار چشمت را به هم تا عشق را خوابش کنی
گاهی نگاهی کن به شب تا غرق مهتابش کنی
در پشت سد چشم من ظرفیتی پر می شود
یک رخنه با یک بغض کن تا موج و سیلابش کنی
تابنده ای و مهربان آنقدر ها که می توان
از شدت شرمندگی خورشید را آبش کنی
در پیش چشم آسمان گیسوی خود را تاب ده
تا مات و مبهوتش کنی، بی تاب بی تابش کنی
من.. تو.. عطش.. هرم نفس.. احساس.. شوق ما شدن
تو میتوانی صحنه را زیبا و جذابش کنی...
.
.
.
فرصت تمام است و عجب، راهی به جز این نیست که
در کنج قلب عاشقت معشوق را قابش کنی
باشد جواب عشق من نامهربانی کن ولی
ترسم که بین دلبران این رسم را بابش کنی!
ای کاش انیس و یار و همدم باشند
یک عمر به راز عشق محرم باشند
ای شعر! چه میشود که تا آخر عمر
یک شاعر و یک شاعره با هم باشند!
پایان خوش چشم براهی شده ام
غرق لحظات دلبخواهی شده ام
امشب وسط حیاط تنهایی خویش
در حوض تماشای تو ماهی شده ام
بگردم دورت و سیرت بگردم
اسیـــر دست زنجیرت بگردم
چه میشد میشدم یک قاب چوبی؟
که عمری دور تصویرت بگردم
سس احساسهای ساده بــــــودم
سر میز دلــــــت آماده بــــــــــــودم
دو پرس از بوسه های آبــــــــــدارت
لبانت را سفارش داده بـــــــــــودم
بیایید با جهان
آشتی دوستانه ای داشته باشیم
آن وقت ، کارها آسان می شود
دیگر از رنج های زندگی نمی خروشیم
و اگر دردی ریشه در جان ما گرفت ؛
بی قراری نمی کنیم
که آدم بی درد نمی بیند و
نمی داند و خوش خوشان می گذرد،
وقتی راهی به دل دوست داشته باشیم
دیگر از بال و پر شکسته مان هم شکوه
نداریم
باید با زمزمه ی درون زندگی
آشنا شد
آن وقت می شود ، ناله های دل زخمگین را
زیر یک لبخند بی آواز
پنهان کرد
به ساعت نگاه میکنم ...
حرکتی تناوبی ...
ثانیه ها ... آرام ... در گذرند ...
و زمان ... می رود ...
و زندگی را می برد ...
و من ... ساعت هاست ... متوقف شده ام ...
به فردا می اندیشم ...
شاید ...
دوباره جاری شوم ...
تازه فهمیدم که حرف زدن خیلی سخته ... باید خیلی بدونی ... تا بتونی حرف بزنی ... حرفایی که ... دلی رو بدست بیاره ... لبخندی رو بر لبی جاری کنه ... یه دل شکسته رو شاد کنه ... و یه آدم بی تفاوت رو به تامل وا داره ... و من ... هنوز ... به این درجه نرسیدم ...

اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها میكشاندم
این شب سرد و غمگین با وجود تو رنگ سحر داشت
با تو این مرغك پر شكسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر می سرودم
دوست دارم تا بدانم بی قراری یا که نه ؟!
بعد من گلبرگهای خنده ات آیا شکفت ؟
نقش گل را بر لبانت می نگاری یا که نه ؟!
گاه گاهی روی کاغذ ها و دفترهای من
اشکها را یادگاری می گذاری یا که نه ؟!
درد های کهنه تنهاییت آرام شد ؟
مثل من این روزها در انتظاری یا که نه ؟!
روزهای عمرما هم پوچ شد چندین بهار
رفتن پائیز ها را می شماری یا که نه ؟!
خوب گفتی ! این غزل از جنس چشمان تو نیست
طاقت زخم غزلها را ٬ داری یا که نه ... !!!
تا انتهای حضور رفتم
سکوت در هوا معلق بود
در زدم..........
قفل ها به استقبالم آمدند
گفتند :
دیر آمدی غریبه!!!!!!!!!

خواب دیدم از تو دور شدم وای که عجب خواب بدی
گفتم بیا با هم بریم گفتی که راهو بلدی
هرچی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید
یکی یه جا فریاد می زد دیوونه از قفس پرید
صبح که رسید بیدار شدم دیدم یه نامه روی در
نوشتی بودی که سلام مدتیو میرم سفر
بغضی نشست توی گلوم خوابم یا این حقیقته
بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت جوابته
گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا
دوباره باز می بینمش چه خوش خیال بودم خدا
ساعت و لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خیره بود
من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود
روزا مثل دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها
شبا یه گوشه از اتاق گریه های بی صدا
مثل همون خواب سیاه رفتو منو تنها گذاشت
گفتنه این قصهء تلخ ارزش خوندنو که داشت
عشق تو مرده تو دلم خودتو باعثش شدی
رفتی تا با رقیب من میگن که عاشقش شدی
میگن که مثل دیوونه ها همش پی نگاهشی
میگن واسه داشتن اون پر از نیازو خواهشی
خیال نکن عاشقته پات میمونه دیوونته
اومده خوش باشه باهات دو روزی هم پیمونته


چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برایمستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را نیز برای پرستش

کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک درچمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید
پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد
کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید
کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد
ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد
امان از این دل تنگی که راحت میتواند امان هر کسی راببرد,
امشب من مانده ام و یک دنیا دل تنگی و دیوانگی,
من مانده ام و این تصور که عبور ثانیه ها چقدر ناچیز است و دیواره بغض من چه نازک؟
کجاست جاده ای که مرا به تو برساند؟
کجاست آن شبگرد شوریده ای که صدای محزونش مرهمم باشد؟
کجاست دفتر خاطراتم که غمها را بر دوشش نهم؟!
سالها به امید خط پایان بر خط استوایی تنهایی ام دویدم
به انتهای هستی ام رسیده ام ولی به انتهایی آن هرگز...
و چه کسی این گونه آشنا شده است ؟ ...
هنگامی که دستم را دراز کردم دستی نبود !
هنگامی لب به زمزمه گشودم ٬
که مخاطبی نداشتم !
و هنگامی تشنه آتش شدم ٬
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا ... !!!
( دکتر شریعتی )
.jpg)
رفتی
و بعد از رفتنت
در خود شکستم
از تو تنها چيزي که برايم به جا ماند خاطرات با تو بودن بودنست
و اين شکستن بابت رفتن تو پايان تمام حقايق زندگيم بود
کاش شکستنم را ديده بودي !!
هنوز با تمام وجود حست مي کنم...
حس با تو بودن و در کنار تو بودن !!
حال که نيستي با تنهايي خو گرفته ام ....
دردهايم را براي ديوار زمزمه مي کنم
تا کمي غم دلم در فراقت سبک شود.....!
هر شب بالشم از اشک ديده خيس است
ياد تو تنها خوابيست که هر شب به چشمان خسته من مي آيد
هر شب احساس مي کنم که در کنارم هستي
اما هنگامي که چشم باز مي کنم و خود را تنها مي بينم
جاي خاليت را در آغوش مي فشارم و مي گريم !!
ولحظات عمر من اکنون تبديل به روزهاي غمگيني شده است
که مرا به اوج نابودي مي کشاند
با تمام وجود مي دانم که ديگر باز نمي گردي
اما باز مي گويم با بغضي در گلو که از رفتنت در خود شکستم

با من چيزي بگو
کلامي آنقدر کوتاه که
همسايه نشنود
با من چيزي بگو
ساده ترين حرف انساني
آوازي که يک حنجره به
ياد آورد
با من بگو
بگو که دوستم داري

با تو دیگر مرا ترسی از تاریکی نیست
وقتی دست هایت را دارم
و نفس هایت من را نوید زندگی می دهد
و عشق با شکوه ترین واژه برای بیان این احساس است
تا رهایی فاصله ای نیست...
ببین!
عشقِ من!
لحظه ی پروازمان نزدیک است...

زیبای من
مرا از این فاصله ها بگیر
از این لحظه های بی تو بودن ها ... !
آه .... زیبای من
بیگناه سر به زیر من ...
ما همچنان ادامه می دهیم
تا دنیایی دیگر ... !
آنجا تا چشم کار کند خداست و خدا ...
و افق های روشن پر ستاره
ما تنها نخواهیم بود
زیر سایه باران دراز می کشیم
با لبهای گداخته می بوسیم... می بوسیم
و پشت می کنیم به دنیا ...
دنیایی که رویای من و تو نبود !
می سوزاند، می سوختیم
چون پر کاهی غمگین ...
ما ادامه می دهیم زیبای من
ما به خدا اعتقاد داریم
و ملکوت زیبایش !
و اما سالهاست می سوزیم
می سوزیم چون پر کاهی غمگین ...
آه زیبای من... سر بلند باش
از این فاصله ها هراسی نیست
از این فاصله ها بگیر مرا
از این لحظه های بی تو بودن ها ... !
قلبم را تقسيم کرده ام؛ هرچه سپيدی است مال تو و آنچه سياهی ماند مال من.
می دانی سهم من بيشتر است اما سهم تو قشنگ تر.
گاهی به تو حسودیم می شود! گاهی با حسرت به سهم تو نگاه می کنم! انگار سهم سياه من حسرت سپيدی دارد.
هر وقت به تو فکر می کنم، قلبم،يا بهتر بگويم سهم سياه قلبم به درد می آيد انگار او هم عاشق توست. خوش به حالت! آنقدر خوبی که همه دوستت دارند، همه، بد و خوب!
چه فاصله ای ميان ماست! وحشتم می گيرد. حتی ديگر اجازه آن را به خود نمی دهم که با سهم تو عشق بازی کنم، می ترسم! نمی دانم ترس از چه؛ ترس از آلودنش، ترس از تکرار بی سرانجام عاشق شدنم، يا... ترس از نگاه نامهربان تو!
نه نامه است و نه درد دل. تکراری است برای سوزاندن. مثل هميشه! می دانی حرفهايم قشنگ نيست. چون حتی زمين هم برای لحظه ای آنها را نمی پذيرد، دست باد می دهدش و آنوقت...
دوباره می گويم:
قلبم را تقسيم کرده ام؛ هرچه سپيدی است مال تو و آنچه سياهی ماند مال من.
می دانی سهم من بيشتر است اما سهم تو...
همه وجود من است. آنقدر عاشقش بودم که نخواستم با سياهی اينطرف آغشته شود، پس جدايش کردم.
چون تو درآن بودی قشنگ بود، زيبا بود. گفتم مال تو تا حرمت آنرا تا عمق وجودم درک کنم، تا لحظه ای ادعای مال من بودنش را نداشته باشم.
بيا ببين هنوز سپيد سپيد است؛
"مثل بال فرشته ها"
آن هنگام
که قطره ای به شوق باریدن
از آسمان نگاهت رها میگردد
نیاز من
همچون تبسم عطشناک گلی است
در انتظار
...
زندگي فرصت بس کوتاهيست
تا بدانيم که مرگ ؛ آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست
مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک...
نفس سبز بهاري جاريست

روز نبرد فرا رسیده بود و من نمی دانستم
سپیدی بودم و خوشبختی
تو
شاه عشق من بودی و در کنار ملکه رویاهایم زندگی می کردی
قدیسه های پاک
سواران سپید
خانه های بلور
و هزاران سرباز و پیاده
همه از آن تو بود و من نیز
روز نبرد فرا رسیده بود و من نمی دانستم
پیاده در خویش می رفتم
دو گامی بیش نبود
ناگهان شیهه اسبی سیاه آمد و من مدهوش
نبرد آغاز شد
جنگ سختی بود
سربازانم یکی یکی به خاک می افتادند
عشق، دوستی، محبت ، مهر...
همه مردند
تردید می آمد و کوه اعتماد را می شست
دروغ می آمد و سوار زیبای راستی را می کشت
و ملکه پاک رویاهایم
اسیر دستهای افسونگر راهبه های نفرت بود
گاه شاه سیاه جدایی را می دیدم
مغرورانه می خندید
گوی می دانست که پیروز است
اما تو...
تو را در گوشه ای از این زمین گاه سپید و گاه سیاه
این قلب گاه عشق و گاه نفرت
پشت خانه ای پنهان داشتم
و قدیسه عقل را بر تو گماشتم
و دیوار ساختم از اعتماد
جنگ سختی بود
لیک دیری نپایید
تو! شاه عشق من!
تنها شده بودی
و سواران سیاه بی وفایی دور تا دور تو بودند
به اطراف نگریستم
همه غرق در خون خویش
همه تا آخرین نفس جنگیده بودند
ملکه من، سربازانم، سوارانم و همه
و تو نیز اسیر بودی
اسیر دروغ، ریا، نفرت
و بی وفایی
تو! شاه عشق من بودی و اطرافت هیچ نبود
جز سیاهی و سکوت
خوب که دیدم

.jpg)



آمار
وبلاگ:
